لسان الملك سپهر

298

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

بالجمله سنان ، شرحبيل را به ام هرم سپرد تا شير دهد ، در اين وقت حارث حيلتى كرده بىآگهى سنان زين اسب او را از چاكرانش به عاريت گرفت و آن زين را به نزد امّ هرم آورده گفت : اين نشانى است كه سنان فرستادهء شرحبيل را طلب كرد . پس شرحبيل را بگرفت و آورد به ناحيه شربه و مقتول ساخت و اين شعر بگفت : بيت قفا فاسمعا أخبركما اذ سألتما * محارب مولاه و ثكلان نادم بدئت بهذا ثمّ اثنى بمثلها * و ثالثة تبيضّ منها المقادم « 1 » چون اين شعر به نعمان رسيد گفت : از ثالثه جز مرا قصد نكرده است . مع القصه چون الاسود از قتل فرزند آگاه شد جمعى از مردان جنگى را برداشته بر قبيلهء بنى اسد غارت برد و جمعى كثير را به خون فرزند بكشت به جرم آنكه سلمى كه از آن قبيله است و فرزند او را تسليم حارث كرده و در اراضى شربه لعل شرحبيل را بيافت خشم او زياده گشت و بفرمود ريگ آن بيابان را آتش تفته كردند و حكم داد تا بزرگان بنى محارب بن حفصة بن قيس بن غيلان با پاى برهنه بر آن ريگ تفته برفتند چندان‌كه گوشت پاى ايشان فاسد و متشتت گفت تا چرا در اراضى ايشان فرزندش كشته شده ، و از پس آن سنان بن ابى حارثه را بگرفت و خواست به قتل آورد ، الحارث بن سفيان بن مرّة بن عوف قدم پيش گذاشت و هزار ( 1000 ) شتر به خونبهاى شرحبيل بر گردن نهاد و سنان را رها ساخت . [ اسارت و رهائى حارث ] اما حارث بعد از قتل شرحبيل به اكناف و اطراف اراضى عرب همىگريخت تا او را به بلاد ربيعه عبور افتاد ، در بيابانى فرود شده اسب خود را ببست و سلاح خود خود را بنهاد و بخفت ، ناگاه چند تن از قبيلهء هزانيون بر او گذشته او را خفته يافتند ، پس قدم پيش نهاده اسب او را بگرفتند و همچنانش در خواب محكم ببستند . چون الحارث از خواب انگيخته شد خود را بسته يافت ، پس او را به ميان قبيله بردند و

--> ( 1 ) . تا آن يكى آغاز كردم و اين را دوم ساختم و كار سوم كه انجام دهم ، از بيم آن دلاوران رنگ ببازيد .